تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب شهریور 1391
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


تو نیستی و این درو دیوار هیچ‎وقت...‏
غیر از تو من به هیچ‎کس انگار هیچ‎وقت...‏
اینجا دلم برای تو هی شور می‎زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‎وقت...‏
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی‎شود،اخبار هیچ‎وقت...‏
حیفند روزهای جوانی،نمی‎شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‎وقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‎ام برات سزاوار؟!‏‎…‎هیچ‎وقت
بگذار من شکسته شوم توصبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‎وقت...


 زنده یاد نجمه زارع



http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/04/pichak/www.pichak.net-04.jpg





نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی، 
برچسب ها : نجمه زارع، غزل زیبا،
باور نداشتم که چنین واگذاریم
در موج خیز ِ حادثه، تنها گذاریم
آمد بهار و عید گذشت و نخواستی
یک دم قدم به چشم گهرزا گذاریم
چون سبزه ی دمیده به سحرای دوردست
بختم نداده ره که به سر، پا گذاریم
خونم خورند با همه گردنکشی، کسان
گر در بساط غیر چو مینا گذاریم
هر کس، نسیم وار، ز شاخم نصیب خواست
تا چند، چون شکوفه، به یغما گذاریم،
عمری گذاشتی به دلم داغ غم، بیا
تا داغ بوسه نیز به سیما گذاریم
با آن که همچو جام شکستم به بزم تو
باور نداشتم که چنین واگذاریم

                                      سیمین بهبهانی

                                      برگرفته از كتاب

                                           مرمر





نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی، 
برچسب ها :


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تومن دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توهم آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

"شهریار"




نوع مطلب : شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : شهریار، امشب ای ماه به درد دل من تسکینی، ماه، شب، عاشقانه،
سه شنبه 28 شهریور 1391

وطن پرست جنوبی! میان فاصله ها گم!
کجایی؟ آه! دل خوش از این قبیله ندارُم !
بمانَد آن چه کشیدم از این قبیله چه دیدم
که چشم های تو حتی نمی کنند تجسم
تو خوبِ خوبی و من نه، تو در جنوبی و من نه
فقط در این دو ندارم همیشه با تو تفاهم
...و رقصِ موی تو وقتی که بشکنی سر و گردن

...و چشم های تو وقتی که می کنند تبسم
تمام می شوی اما اگر تمام شوم من
تو ای تمامی آتش! من این تمامی هیزم
بزن دفی و برقصان دوباره خاطره ها را
که بی تو زنده بمانم به کورچشمی مردم
مجموعه شعر باید دوباره زاده شوم - نجمه زارع







نوع مطلب : شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : جنوب، جنوبی، شعر عاشقانه،
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید 
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا كور سوی اختركان بشكند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
 شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

                                                                   حسین منزوی
                                                                   برگرفته از كتاب
                                                                   از كهربا تا كافور





نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی، 
برچسب ها : حسین منزوی، اشعار، غزل،

پس این است عشق:

اسکنه‌ی مجسمه‌ساز...

 و سنگ ، که در تمام زندگی‌اش

حتی یک کلمه بر زبانش نرفته‌ است،

              ناگهان

زیر آواز می‌زند...


شعری از میلان روفوس/ برگردان: محسن عمادی





نوع مطلب : شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : عشق، شعر زیبا،

چشماتو بستی و حرفی نمیزنی

مثل همیشه باز تنها و بی منی

مثل غریبه ها خاموش و ساکتی

نابود میشم از این حس ناتنی

بی حوصله شدی درگیر رخوتی

خوابت نمیببره بی هیچ علتی

بی هیچ علتی با من بدی ولی

من قانعم به این ، هر جور راحتی

هر جور راحتی ، هر جور بهتره

این لحظه ها فقط ، ای کاش بگذره

ای کاش میشد از این لحظه ها برید

این سایه ها رو کشت این لحظه رو ندید

ای کاش دلهره با من عجین نبود

ای کاش میشد از خنده به تو رسید





نوع مطلب : شعرهای خوندنی، 
برچسب ها : شعر، شعر زیبا،

آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

 

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

 

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

 

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

 

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 


از :
زنده یاد نجمه زارع




نوع مطلب :
برچسب ها : نجمه زارع، اشعار زیبا، اشعار ناب،
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شكنجه بیشتر از این؟ كه پیش چشم خودت
كسی كه سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می كنی؟ اگر او را كه خواستی یك عمر
به راحتی كسی از راه ناگهان برسد

رها كنی برود از دلت جدا باشد
به آن كه دوست ترش داشته به آن برسد

رها كنی برود و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نكنی بغض خویش را بخوری
كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند.. نه ... نفرین نمی كنم... نكند
به او كه عاشق او بوده ام زیان برسد

خداكند فقط این عشق از سرم برود
خداكند كه فقط زود آن زمان برسد.


شاعر جوان زنده یاد نجمه زارع




نوع مطلب :
برچسب ها : شعر، شعر عاشقانه، نجمه زارع،

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

 

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

 

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است

و ستاره پرشتاب

در گذرگاهی مأیوس

بر مداری جاودانه می گردد...





نوع مطلب : شعرهای خوندنی، 
برچسب ها : شعر نو، احمد شاملو، لوح گور،
http://ups.night-skin.com/up-91-02/jQcE.png




نوع مطلب :
برچسب ها :
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان آموزنده، داستان کوتاه،


( کل صفحات : 2 )    1   2   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه