تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب شهریور 1394
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


آدم نمی‌داند در درون قلب دیگران چه می‌گذرد!
وقتی كسی می‌گوید «دوستت‌دارم» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد!
دلیل به‌وجودآمدن این حس كه او دوست‌داشتن فرض كرده، كدام خصوصیت توست!
و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست‌داشتن» قلمداد می‌كنی متفاوت است!.

یادم می‌آید بچه بودم (شش‌هفت‌ساله) عكسی توی كتابی كه مال خواهر بزرگترم بود دیدم، یك نقاشی ساده از دو تا بچه (یك‌دختر، یك‌پسر) كه داشتند با هم حرف می‌زدند، دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم» و توی ابرِ فكر بالای كّله‌اش، یك ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می‌كرد، بعد پسر گفته بود: «من‌هم همین‌طور» و توی كلهء او یك ماهی بود كه داشت توی ماهی‌تابه، جلزوولز می‌كرد!.

یادم می‌آید تا مدت‌ها هر وقت می‌خواستم بگویم فلان‌چیز را "دوست دارم"، به تته‌پته می‌افتادم كه حالا نوعِ دوست‌داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود!. تا همین امروز هم فكر می‌كنم به هر كس گفته‌ام «دوستت‌دارم!» نفهمیده چطوری دوستش داشته‌ام و اگر كسی جایی پیدا شده كه خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به‌شیوه خودش دوست داشته ...

(رضا نظام‌دوست)




نوع مطلب : جذاب و خوندنی،  درس های زندگی، 
برچسب ها : معنای دوست داشتن، درس های زندگی، عشق، دوستی،
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر
سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا...
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی!!
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو...
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو


قلب مادر به اندازه‌ای گسترده است که همیشه می‌توانید بخشش و گذشت را در آن بیابید.
( اونوره دو بالزاک )




نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  سخنان کوتاه و آموزنده،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان، داستان كوتاه جدید، داستانك، داستان مادر، مادر،

 

* پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر".

*طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

*ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟*
 

*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".*


نکته:

*در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهیم یافت و یا راهی‌ خواهیم ساخت.*

 




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : اندیشه، داستان آموزنده، داستانك، داستان كوتاه جدید،
من این صحنه را از بچگی دوست داشتم
زنی را كه در پاییز
برای مردی در زمستان
شال گردن می بافد







نوع مطلب : شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : متن عاشقانه، عاشقانه، شال گردن، عاشقانه های معاصر، پاییز، زمستان،
*باز در کوچه کسی عاشق باران شده است...

**این دروغ است ولی نامِ "تو" عنوان شده است

***فصل چشمان تو آن قدر هوایش سرد است

****که شبیه نفس باد زمستان شده است!!

*****آسمان ابری و بغضی به گلویش انگار

******موعدِ ریزش یکباره ی باران شده است...







نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  غزل عاشقانه معاصر،  غزل عاشقانه، 
برچسب ها : عشق، عشق باران، غزل معاصر، كوچه، غزل عاشقانه،
چنان به صورتم احساس سرخ خنده نشسته
که روی شاخه ی خشکیده ای پرنده نشسته

کنار من بنشین ای قمارباز که با تو
کنار این من بازنده یک برنده نشسته

کنار من بنشین تا دو بیت شعر بخوانم
درست نیست شما ایستاده،بنده نشسته....

مجتبی حاذق







نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  غزل عاشقانه معاصر،  غزل عاشقانه، 
برچسب ها : سیب سرخ خنده، غزل زیبا، شعر معاصر، مجتبی حاذق،
من از تکرار بیزارم ولی تکرار تو زیباست
نوازش های دستانت طلوع پاک یک رویاست

برایم باورش سخت است وداع تلخ من با تو
نگاهم کن،مرا بنگر،جنون از چشم من پیداست

همیشه دوستت دارم ،همیشه عاشقت هستم
وتنها ماندنم بی تو،برایم اخر دنیاست

اگر چه میروی اما ،دلم را پس نمیگیرم
همیشه قلب بیمارم برای دیدنت شیداست.






نوع مطلب : غزل عاشقانه معاصر،  غزل عاشقانه،  عاشقانه، 
برچسب ها : غزل، شعر، عاشقانه معاصر، غزل معاصر،
قاصدک قصدسفرکرد،دلم بی تاب است
دیده بر هم نزدم،بازشبم بی خواب است
*
قاصدک قصد سفرکرد،دلم شورافتاد
وای بیچاره دلم، در دل صد گرداب است
*
قاصدک قصدسفر کرده و من می مانم
چه کنم پا و تنم بسته در این مرداب است
*
قاصدک در همه ایام ،دلم با اوبود
همچنان از غم او سخت دلم بی تاب است
*
قاصدک رفت ومرا باز به تقدیر آویخت
خسته از این همه تکرار،دلم خوناب است






نوع مطلب : غزل عاشقانه معاصر،  غزل عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : قاصدك، غزل قاصدك، غزل زیبا،

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.
ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه : پول دود، داستانك، داستان كوتاه،
شانزده مهره ی شطرنج همه مات شدند!
چون دلم خواست "تو" سردارِ قُشونم باشی ..
امید صباغ نو

------------------------------
هیچ جای این شهر

از یادت در امان نیستم
حتی به کوچه علی چپ که می روم

رضا محبی راد

------------------------------


دست شسته ام از تو.

 بین من و تو...

هر آنچه بود

تیمور بود

یک پایش می لنگید...

نسیم جعفری




نوع مطلب : غزل عاشقانه معاصر،  جذاب و خوندنی،  شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : متن، شعر، شعرای معاصر، شعر نو، شعر سپید، شعر مدرن،
از صبح صدات كردم

اصلا به روی خودم نیاوردم كه نیستی.



عباس معروفی






نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  جذاب و خوندنی، 
برچسب ها : عاشقانه، عباس معروفی، نویسنده، دلنوشته معاصر، شعرای معاصر،
مرا به خلسه می برد حضور ناگهانی ات
سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانی ات

فقط نه کوچه باغ ما، فقط نه این که این محل
احاطه کرده شهر را، شعاع مهربانی ات

دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا
چه وعده ها که می دهی به رغم ناتوانی ات

جواب کن به جز مرا، صدا بزن شبی مرا
و جای تازه باز کن میان زندگانیت

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای
سپس سر مرا ببر به جای مژدگانی ات

کاظم بهمنی





نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  غزل عاشقانه،  غزل عاشقانه معاصر، 
برچسب ها : حضور ناگهانی، غزل، ابیات معاصر، غزل معاصر، کاظم بهمنی،


( کل صفحات : 2 )    1   2   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه