بهترین داستان ها و سرگرمی ها مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها tag:http://popfun.ir 2018-09-21T20:27:19+01:00 mihanblog.com شعرو کوچه 2016-01-29T21:48:16+01:00 2016-01-29T21:48:16+01:00 tag:http://popfun.ir/post/770 راه فــــــــــــردا کسی نمانده که در کوچه ها قدم بزنیم ؛برای خواندنِ آواز های #دیوانه .. !#سیدمهدی_موسوی کسی نمانده که در کوچه ها قدم بزنیم ؛
برای خواندنِ آواز های #دیوانه .. !

#سیدمهدی_موسوی

]]>
تک بیت-پادشاه 2016-01-29T21:47:28+01:00 2016-01-29T21:47:28+01:00 tag:http://popfun.ir/post/769 راه فــــــــــــردا من ! پادشاه مقتدر کشوری که نیست،دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!#حسین_جنتی من ! پادشاه مقتدر کشوری که نیست،
دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!
#حسین_جنتی

]]>
شعری زیبا- از شهراد میری 2016-01-29T21:46:11+01:00 2016-01-29T21:46:11+01:00 tag:http://popfun.ir/post/768 راه فــــــــــــردا این پدر سوخته هی قهوه چرا میریزد؟قهوه ی ترک چرا از لج ما میریزد؟!بی شرف کافه بهم ریخته ول کن هم نیستدل جدا، بوسه جدا، عشوه جدا میریزدصف کشیدند همه پشت دو پلکش چه بلنداز خدا خاسته او هم که بلا میریزدهیچ کس مشتری خاطر ما دیگر نیستبس که او خنده کنان ناز و ادا میریزدشک ندارم که نه قهوه ست، شراب است شرابارگ هم لب زده باشد سر جا/می ریزدعوضی دلبر ناکس شده کس جای خودشماه در کاسه ی هر بی سر و پا میریزدبا توام آی.. دو چشمت را بردار و ببراز قشنگی تو شهری به هوا می ریزدصد و ده؟ بعله بفرما.. چه خبر هست آنجا؟ این پدر سوخته هی قهوه چرا میریزد؟
قهوه ی ترک چرا از لج ما میریزد؟!

بی شرف کافه بهم ریخته ول کن هم نیست
دل جدا، بوسه جدا، عشوه جدا میریزد

صف کشیدند همه پشت دو پلکش چه بلند
از خدا خاسته او هم که بلا میریزد

هیچ کس مشتری خاطر ما دیگر نیست
بس که او خنده کنان ناز و ادا میریزد

شک ندارم که نه قهوه ست، شراب است شراب
ارگ هم لب زده باشد سر جا/می ریزد

عوضی دلبر ناکس شده کس جای خودش
ماه در کاسه ی هر بی سر و پا میریزد

با توام آی.. دو چشمت را بردار و ببر
از قشنگی تو شهری به هوا می ریزد

صد و ده؟ بعله بفرما.. چه خبر هست آنجا؟!
یک نفر آتش در سینه ی ما می ریزد

آه.. شهراد، تویی؟ بعله شما؟! مولوی ام
قرنها هست که آن چشم، بلا می ریزد

کافه تعطیل کن و سوی بیابان بگریز
در سکوت تو مگر شمس، کلامی ریزد

 

 

"شهراد میدری"

]]>
محال... 2015-11-16T18:47:32+01:00 2015-11-16T18:47:32+01:00 tag:http://popfun.ir/post/767 راه فــــــــــــردا من محالم ؛تو به ممکن شدنم فکر نکن..علیرضا آذر من محالم ؛
تو به ممکن شدنم فکر نکن..

علیرضا آذر



]]>
مومن عشق.... 2015-11-16T18:37:24+01:00 2015-11-16T18:37:24+01:00 tag:http://popfun.ir/post/766 راه فــــــــــــردا مومنم كردی به عشق و جا زدی،تكلیف چیستبر مسلمانی كه كافر می شود پیغمبرش !؟جواد منفرد مومنم كردی به عشق و جا زدی،تكلیف چیست

بر مسلمانی كه كافر می شود پیغمبرش !؟

جواد منفرد


]]>
حتما ... 2015-11-16T18:18:50+01:00 2015-11-16T18:18:50+01:00 tag:http://popfun.ir/post/765 راه فــــــــــــردا حتما که نباید هر روز گریه کرد.گاهی هم میشود به جای گریه کردن آرایش نکرد.یا با ته مانده ی شام دیشب سیر شد.مصطفی طلوعی حتما که نباید هر روز گریه کرد.

گاهی هم میشود به جای گریه کردن آرایش نکرد.

یا با ته مانده ی شام دیشب سیر شد.

مصطفی طلوعی


]]>
عجیب ترین موجودات عالم .... 2015-11-14T05:51:15+01:00 2015-11-14T05:51:15+01:00 tag:http://popfun.ir/post/764 راه فــــــــــــردا می‌دانی بهارم؟ به نظرم شما زن‌ها عجیب‌ترین موجودات عالمید! برای من خیلی هضم نشدنی‌ست كه یك نفر عاشق رنگ باشد و چادر سیاه سرش بیاندازد! یا مثلا این همه ناز داشته باشد، این همه عشوه بریزد، ولی پایش را از حریم خانه بیرون كه گذاشت احدی ظرافت كلامش را هم حتا نبیند. شما جمع نقیضینید، بزرگترین پارادوكس عالم! به نظرم این كارها فقط از زن برمیاید. همین است كه گاهی با حیرت خیره می‌شوم بهت و سعی می‌كنم این موجود ستودنی خدا را كمی بیشتر درك كنم و نمی‌كنم، كمی بیشتر بفهمم و نمی‌فهمم. همین است كه باعث می‌شود ك می‌دانی بهارم؟ به نظرم شما زن‌ها عجیب‌ترین موجودات عالمید! برای من خیلی هضم نشدنی‌ست كه یك نفر عاشق رنگ باشد و چادر سیاه سرش بیاندازد! یا مثلا این همه ناز داشته باشد، این همه عشوه بریزد، ولی پایش را از حریم خانه بیرون كه گذاشت احدی ظرافت كلامش را هم حتا نبیند. شما جمع نقیضینید، بزرگترین پارادوكس عالم! به نظرم این كارها فقط از زن برمیاید. همین است كه گاهی با حیرت خیره می‌شوم بهت و سعی می‌كنم این موجود ستودنی خدا را كمی بیشتر درك كنم و نمی‌كنم، كمی بیشتر بفهمم و نمی‌فهمم. همین است كه باعث می‌شود كلاه از سر بردارم، دست ارادت بگذارم به سینه و كمی‌- خیلی كم- خم شوم روبروی این آیت خدا. آیت الله بهار! آیت الله العظمی زن! حالا هی بخند و بگو الله الله فی النساء ..

رضا پیران 

]]>
من همینم که هستم! 2015-11-14T05:48:15+01:00 2015-11-14T05:48:15+01:00 tag:http://popfun.ir/post/763 راه فــــــــــــردا من همینم که هستم!گفته می شود خطرناک ترین جمله این است: «من همینم که هستم.» در این جمله کوتاه می توانیم غرور، لجاجت، خودرایی، خودخواهی، درجا زدن و به تدریج راندن آدم ها از اطراف خود را حس کنیم.اگر من و شما هم به طور غیرمستقیم یا ناخواسته این جمله در ذهن مان نقشی دارد، باید بسیار مراقب باشیم که از دام رکود، سکون و فسیل شدن رهایی یابیم.انسان های بزرگ حتی از کودکان هم درس می گیرند. اساتید خبره و باتجربه بیشتر از واژه «نمی دانم» استفاده می کنند. دانشمندان توانمند در بسیاری از موارد می گویند: «در تخصص من همینم که هستم!
گفته می شود خطرناک ترین جمله این است: «من همینم که هستم.» در این جمله کوتاه می توانیم غرور، لجاجت، خودرایی، خودخواهی، درجا زدن و به تدریج راندن آدم ها از اطراف خود را حس کنیم.
اگر من و شما هم به طور غیرمستقیم یا ناخواسته این جمله در ذهن مان نقشی دارد، باید بسیار مراقب باشیم که از دام رکود، سکون و فسیل شدن رهایی یابیم.
انسان های بزرگ حتی از کودکان هم درس می گیرند. اساتید خبره و باتجربه بیشتر از واژه «نمی دانم» استفاده می کنند. دانشمندان توانمند در بسیاری از موارد می گویند: «در تخصص من نیست» و انسان های وارسته بیشتر اوقات سکوت می کنند و می گویند: «نظر شما چیست؟»
راز تغییر در احساس نیاز به تغییر و پرهیز از احساس خودکامگی و برترین بودن است.
"رهایی از گذشته"
دو اردک بعد از دعوایی که هیچ‌وقت زیاد طول نمی‌کشد، از هم جدا می‌شوند و در جهت مخالف هم شنا می‌کنند. بعد هر یک از اردک‌ها چند بار بال‌هایش را به شدت به هم می‌زند و انرژی مازادی را که در طول دعوا در او جمع شده، آزاد می‌کند. آن‌ها بعد از به هم زدن بال‌هایشان با آرامش روی آب شناور می‌شوند، مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

اگر اردک، ذهن انسان را داشت، این درگیری را با فکر کردن و داستان‌سازی درباره‌ی آن زنده نگه می‌داشت. داستان اردک احتمالا این می‌شد: «باور نمی‌کنم چنین کاری کرده باشد. تا چند سانتی‌متری من جلو آمد. فکر می‌کند برکه مال اوست. اصلاً ملاحظه‌ی حریم مرا نمی‌کند. دیگر هرگز به او اعتماد نخواهم کرد. دفعه‌ی بعد برای اذیت و آزار من کاردیگری خواهد کرد. مطمئنم از حالا دارد توطئه‌چینی می‌کند. ولی من دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. درسی به او می‌دهم که هرگز فراموش نکند.»... اگر اردک دارای ذهن انسان بود،‌چه‌قدر زندگی برایش دشوار می‌شد...

درسی که اردک به ما می‌آموزد این است: 

بال‌هایت را به هم بزن 

ماجرا را رها کن 

و به تنها مکان قدرت یعنی زمان حال برگرد.
]]>
داستان کوتاه دلقک 2015-11-12T21:01:00+01:00 2015-11-12T21:01:00+01:00 tag:http://popfun.ir/post/762 راه فــــــــــــردا روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی, از خیلی ها از... , مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف داستان کوتاه معجزه عشق 2015-11-12T20:59:00+01:00 2015-11-12T20:59:00+01:00 tag:http://popfun.ir/post/761 راه فــــــــــــردا سالها پیش در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند که آنها صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر كوچكی در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیك شد، نظر او این بود که ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید. خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید و سپس دس داستان کوتاه پیرمرد کفاش 2015-11-12T20:55:00+01:00 2015-11-12T20:55:00+01:00 tag:http://popfun.ir/post/760 راه فــــــــــــردا در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ... او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت. و امّا در نزدیکی بساط کفاش، حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛ تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد ... یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟ کفاش گفت روزی سه درهم تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت: بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیش حکایت ناب.... 2015-11-09T06:46:00+01:00 2015-11-09T06:46:00+01:00 tag:http://popfun.ir/post/759 راه فــــــــــــردا روزی جوانی از پیری نصیحت خواست.پیر گفت: ای جوان!! قرآن بخوان قبل از آنکه برایت قرآن بخوانند!نماز بخوان!!! قبل از آنکه برایت نمازبخوانند!!از تجربه دیگران استفاده کن!! قبل از آنکه تجربه دیگران شوی!! داستانک ...دخترکوچولو 2015-11-09T06:45:00+01:00 2015-11-09T06:45:00+01:00 tag:http://popfun.ir/post/758 راه فــــــــــــردا ساعت آخر بود، ... دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته. یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد. با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخره! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین! چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟ دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!!! داستان عاشقانه ی زیبا: غذای بی نمک 2015-11-09T06:43:00+01:00 2015-11-09T06:43:00+01:00 tag:http://popfun.ir/post/757 راه فــــــــــــردا مرد و زن نشسته اند دور ِ سفره . مرد قاشقش را زودتر فرو می برد توی كاسه سوپ و زودتر می چشد طعم غذا را و زودتر می فهمد كه دستپخت همسرش بی نمك است و اما زن چشم دوخته به او تا مُهر تایید آشپزی اش را از چشم های مردش بخواند و مرد كه قاعده را خوب بلد است، لبخندی می زند و می گوید : "چقدر تشنه ام !" زن بی معطلی بلند می شود و برای رساندن لیوانی آب به آشپزخانه می رود . سوراخ های نمكدان سر ِ سفره بسته است و به زحمت باز می شوند و تا رسیدن ِ آب فقط به اندازه پاشیدن ِ نمك توی كاسه زن فرصت هست برای مرد. زن با داستان کوتاه پول دود 2015-10-04T09:07:35+01:00 2015-10-04T09:07:35+01:00 tag:http://popfun.ir/post/755 راه فــــــــــــردا فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذش فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.

ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.

]]>