تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب راه فــــــــــــردا
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


تخته پاك كن گفت:« الآن تو را پاك می كنم.»،
 اما تنها كاری كه كرد این بود كه همان چند خط سفید روی تخته سیاه را هم از بین برد.






نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه جدید، 
برچسب ها : داستان كوتاه تك خطی، داستانك، داستان كوتاه یك خطی، داستان وتاه تخته پاك كن،
داستان كوتاه آسانسور ترقی !!


دوستش می خورد و می خوابید
اما او پله های ترقی را یكی یكی و با زحمت بالا می رفت،
به جایی رسید كه دیگه بالا رفتن از پله ها براش ممكن نبود،
ناگهان صدای دوستش را از آن بالا بالاها شنید
:« دیدی آسانسور ترقی هم وجود داره ؟!»




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه طنز،  داستان كوتاه،  حكایت، 
برچسب ها : داستان كوتاه طنز، داستان كوتاه یك خطی، داستان كوتاه جالب، داستان كوتاه آسانسور ترقی !،
تو آشپزی یه اصطلاح است که می‌گن:
«بذارید تا قوام بیاد»!
 
اصطلاح «قوام اومدن» به معنی سفت شدن و جا افتادن غذاست.
 
اما حکایت اون جالبه:
یه روز به قوام السلطنه گزارش می‌دن که ماست گرون شده،
بازاریها ماست‌رو میدن کیلویی 1 ریال!
قوام اعلام می‌کنه: ماست کیلویی 10 شاهی؛ هر کی بیشتر بفروشه جریمه می‌شه!
چند روز بعد به قوام گزارش می‌دن که بازاری‌ها آب می‌ریزن تو ماست، یه ماست آبکی درست کردن، اسمش‌رو هم گذاشتن «ماست قوام»، می‌فروشن کیلویی 10 شاهی!!
اما یه ماست سفت و خوب دارن، اون رو می‌دن کیلویی 1 ریال!
قوام با لباس مبدل میره تو بازار، به لبنیاتی می‌گه: 10 کیلو ماست بده؟
فروشنده می‌گه: ماست خوب بدم یا ماست قوام؟
قوام السلطنه می‌گه: ماست قوام بده!
اون هم 10 کیلو ماست بهش می‌ده، قوام به 10 تا از مغازه‌های بزرگ دیگه‌ی تهران هم سر می‌زنه و همین کارو تکرار می‌کنه؛
بعد دستور می‌ده در ده تا از میدون‌های بزرگ شهر فلک درست کنن، سره هر میدون یکی از فروشنده‌ها رو فلک می‌کنن؛ بعد دستور می‌ده از ساعت 8 صبح اونارو فلک کنن!
به گزمه‌ها دستور می‌ده پاچه شلوار فروشنده‌هارو محکم با کش ببندند، بعد ماست‌رو از بالا می‌ریزن تو شلواراشون، از بالا هم شلواراشون‌رو با بند محکم می‌بندند، بعد هم به جارچی می‌گه: به همه‌ی فروشنده‌ها بگید ساعت 6 عصر بیان تا ماست قوام‌رو نشونشون بدم!!
ساعت 6 عصر هم که آب ماست‌ها از شلوار رد شده بود و یه ماست سفت و چکیده، توی شلوارها باقی مونده بود...
قوام می‌گه: این ماست قوامه!! کیلویی 10 شاهی؛ بعد هم بدنِ نیمه جون فروشنده‌هارو می‌کشه پایین!
از اون روز اصطلاح «قوام اومدن» در آشپزی رایج شده و وقتی می‌خوان بگن که بذارید تا آب غذا گرفته بشه؛ می‌گن: «بذارید تا قوام بیاد»!




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  حكایت، 
برچسب ها : داستان، داستان كوتاه قوام، «بذارید تا قوام بیاد»!، داستان خوندنی، داستان كوتاه جدید،
داستان پند آموز: درخت مشكلات
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....

نجار با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :

(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))
داستانک




نوع مطلب : داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه، داستان پند آموز: درخت مشكلات، داستان آموزنده، حكایت آموزنده،

حکایت آموزنده:چشمه

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند.

آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟...

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید .

فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود.

خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد.
داستانک




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه جدید،  حكایت، 
برچسب ها : حکایت آموزنده:چشمه، حكایت، داستان، داستان كوتاه چشمه، جدیدترین داستانهای كوتاه،
روایت شده که روزى حضرت امیر علیه السّلام بر فراز منبر مسجد کوفه پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم! گناهان سه قسمند، سپس ساکت شد، شخصى پرسید: یا على علیه السّلام فرمودى گناهان سه قسمند و ساکت شدى؟

فرمود:آرى مى‏خواستم آن را توضیح دهم ولى چیزى به ذهنم رسید، که فاصله بین کلام شد، آرى گناه سه قسم است: گناهى که آمرزیده مى‏گردد و گناهى که آمرزیده نمى‏گردد، و گناهى که هم صاحبش بیم دارد و هم امید، عرض شد  برایمان آن را روشن کن؟

فرمود: آرى گناهى که در دنیا کیفرش را بنده مى‏بیند و خداوند بردبارتر از این است که دو بار بنده را کیفر دهد.

و اما گناهى که بخشیده نمى‏شود، ستم به بندگان خداست، که خداوند سوگند یاد کرده که آن را نیامرزد، اگر چه به آهستگى مشتى بر کسى زده باشند، و یا دستى به سر و صورت انسان یا حیوانى کشیده باشند،  پس خدا در قیامت آن را قصاص مى‏کند تا مظلمه‏اى به گردن کسى نماند.

اما گناه سوم، گناهى است که خداوند آن را بپوشاند و توبه را روزى وى سازد و همواره از گناه خود ترسان است و امید رحمت دارد، پس ما هم براى او جاى امیدوارى مى‏بینیم.

از حضرت باقر علیه السّلام رسیده که فرمود: هر گاه خداوند بخواهد بنده‏اى را گرامى نماید و گناهانى بر گردن داشته باشد، او را بیمار مى‏گرداند، و اگر بیمارش نکند، مرگ را بر او سخت و رنج‏آور مى‏گرداند، تا گناهانش پاک شود، و اگر بخواهد بنده‏اى را خوار گرداند و او کارهاى نیکى کرده باشد، بدنش را سالم نگاه مى‏دارد و اگر چنین نکند، روزى او را بسیار مى‏گرداند، و اگر چنین نکند، مرگ را بر او آسان مى‏کند، تا پاداش کار نیکش به این صورت داده شود





نوع مطلب :
برچسب ها : حکایت، داستان کوتاه، داستان، امام علی علیه السلام،
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.

در حال مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:

ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.

وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:

ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟

آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی كمی پایین تر آمد گفت:

بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

 چه كشكی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یك غلطی كردیم

غلط زیادی كه جریمه ندارد.

منبع: كتاب كوچه؛ احمد شاملو




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان زیبای چه كشكی چه پشمی، داستان زیبای شاملو، احمد شاملو، داستان خوندنی از شاملو، داستان جدید،
داستان كوتاه آموزنده : فرق نگهبان و پادشاه چیه ؟
 مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.

  و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه به بزرگی خود اطمینان داشت ونگهبان به حقارت خود.»    





نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  درس های زندگی،  داستان كوتاه جدید، 
برچسب ها : داستان كوتاه آموزنده، داستان كوتاه پند اموز، داستان كوتاه فرق شاه و نگهبان، داستان كوتاه آموزنده و جدید، داستان، داستان جدید،
داستان كوتاه چینی:  شاه و گدا
روزی روزگاری گدایی به نام وو در چین زندگی میکرد. او در خیابان یکی از شهرهای چین، کاسه ی گدایی اش را جلوی عابران می گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه امپراتور شد که در کجاوه ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می رسید هدیه ای می داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده… ببین امپراتور چه بذل و بخشش ها که نمی کند و چه هدیه ها که نمی دهد…» آنگاه شادمانه به رقص و پایکوبی پرداخت.
هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد.ولی سلطان کریم و بخشنده به جای اینکه چیزی بدهد رو کرد به «وو» و از او هدیه ای خواست.
گدای پریشان احوال به شدت منقلب و افسرده گشت. با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد. او آن ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.
«وو» تمام آن روز می جوشید و می خروشید و غرولند و شکوه و شکایت می کرد و به امپراتور ناله و نفرین می فرستاد و به هرکس می رسید ماجرای آن روز را تعریف می کرد و بودا را به یاری می خواست و از او می طلبید که دادش را بستاند. چند نفری می ایستادند و به سخنانش گوش می دادند و چند برنجی می ریختند و پی کار خود می رفتند. شب هنگام که «وو» به کلبه ی محقرانه اش رسید و محتویات کلاهش را خالی کرد علاوه بر برنج، دو قطعه طلا به اندازه ی همان برنجی که به امپراتور داده بود، در آن یافت و از حرف هایی که پشت سر پادشاه گفته بود پشیمان شد.
 




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  حكایت،  درس های زندگی،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه چینی، حكایت چینی، داستان كوتاه غیر فارسی، داستان كوتاه جدید، داستان كوتاه خوندنی، داستان كوتاه اموزنده،
داستان كوتاه عاشقانه، غم انگیز و زیبای : تاحالا شده؟....



میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک بزنید و درون آینه با دهن پر از کف باهم حرف بزنید و بعد به این میزان حماقت شیرینتان بخندید ؟
میخواستم بگویم تا به حال شده چهار ساعت تمام روی یک مبل یک نفره به یکدیگر گره بخورید و از یک اتفاق ده دقیقه ای ساده که در سوپر مارکت آقای طهماسبی اتفاق افتاده بود برای هم داستان تعریف کنید ، چرت و پرت بگویید ؟
میخواستم بگویم شده است کلید نیاورده باشی و تندت گرفته باشد مثل دوران کودکی و بعد پنج دقیقه پای آیفون اذیتت کند تا در را وا کند ، بگوید قیافه ی یوگی را در بیاور با این اینکه آیفون تصویری نیست ، احمق دم آیفون بگوید: خب تو خودت بکن ، من مسئول کلید نداشتنت نیستم ، بعد هار هار بخندد ؟
میخواستم بگویم شده است زنگ بزنی و بگویی کجایی و بگوید با مادر شوهرم اومدم خرید برای شوهرم ؟ و بعد تو بدانی که آن بار اولیست که با مادرت ملاقات داشته ؟ تا به حال شده چنین قندی در دلت آب شود ؟
میخواستم بگویم شده شرط بندی را ببازی و شرط آن باشد که سه شب تمام پتو مال او شود و تو سر خروس خوان صبح منت پتو را بکنی ؟
میخواستم بگویم شده است توی برف تو را مجبور کند که با شلوارک و دمپایی بروی سوپر سر کوچه خرید کنی و موقع رفت و برگشت هار هار از روی پنجره آشپزخانه که رو به کوچه است به تو بخندد ؟
میخواستم بگویم شده است به بهانه ی بستن دکمه پیراهن بیاید داخل اتاق پُرُو آن بوتیک خوشگله سر میدان و ببوستت و بعد بگوید " تقصیر من نیست ، اینقدر خوشتیپ شدی که آدم نمیتونه جلو خودش رو بگیره .. "
میخواستم بگویم شده است ساعت سه صبح زنگ بزند و بگوید : دوستم داری ؟ و بعد بگوید خب خیالم راحت شد ، بخواب بخواب !
میخواستم بگویم شده است کل کوچه پس کوچه های شهر را که موقع ترافیک ساعت هفت ، هشت غروب حکم جاده ابریشم را پیدا میکند ، پیاده قدم زده باشید و همه اش را یادش بدهی ؟
میخواستم بگویم ، میخواستم خیلی چیزها بگویم به کسی که روبرویم نشسته بود و خیلی آسان میگفت : آره میدونم ، میفهمم ، اما آخر دنیا که نیست !
من از خیلی ها این را شنیده ام عزیز جان ،
از قضا میخواهم بگویم اتفاقا اینجا درست آخر دنیاست ،
بله ، آخر دنیا درست همینجاست ،
آخر دنیا برای هر کسی یک جاست ،
و برای من دقیقا همین نقطه آخر دنیاست
میخواستم همه ی اینها را بگویم ، اما حرفهایم را خوردم تا سیر بمانم
و بعد تبسم کردم
تبسم کردم
و تبسم کردم ..





نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه،  درس های زندگی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه عاشقانه، غم انگیز و زیبای : تاحالا شده؟..، داستان غم انگیز و زیبا، داستان كوتاه جذاب و خوندنی، داستان جذاب، داستان كوتاه، داستان خوندنی،
داستان كوتاه و غم انگیز : راهی غیر تكراری برای بیان كردن عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.





نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه،  حكایت،  درس های زندگی،  عاشقانه،  جذاب و خوندنی، 
برچسب ها : داستان كوتاه ابراز عشق، داستان كوتاه و غمگین، داستان كوتاه و غم انگیز، داستان كوتاه و خوندنی، داستان غم انگیز،
داستان كوتاه خنده دار : عكاس:

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه ‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.

معلم هم داشت همه بچه ‌ها را تشویق می ‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه ‌تون فارغ التحصیل شدید شدید به این عکس نگاه کنید و بگویید: این رضا است، الان دکتره. یا اون سینا است الان وکیله، اون پشت سری هم حسنه است که حالا مهندسه . . . اون یكی هم اسده  هست كه هیچی نشد !!
اسد هم از ته كلاس داد میزنه:  این سمت چپی هم معلم تاریخه که الان مرده . . .!!!!




نوع مطلب : مطالب طنز،  جک و اس ام اس،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه طنز، 
برچسب ها : داستان كوتاه طنز، داستان طنز، طنز خنده دار، داستان كوتاه خنده دار، داستانك، داستان های كوتاه جذاب،


( کل صفحات : 60 )    ...   7   8   9   10   11   12   13   ...   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه