تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب حكایت
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


گفت:وقتی همسرم راانتخاب کردم..درنظرم طوری بود..که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده.

وقتی نامزدشدیم..بسیاری رادیدم که مثل او بودند.

وقتی ازدواج کردیم، خیلی ها را ازاو زیباتر یافتم.

چندسالی را که راباهم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها ازهمسرم بهتراند.

شیخ گفت: آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوار تر چیست؟

گفت:آری

شیخ گفت: اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کردکه سگهای ولگرد محله ی شما ازآنها زیبا تراند.
لبخندی زد و گفت: چرا این حرف رازدی؟

شیخ گفت: چون مشکل درهمسرتو نیست،مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع کار و چشمانی هیز داشته باشد و ازشرم خداوند خالی باشد،محال است که چشمانش رابجزخاک گورچیزی دیگرپرکند..
آیا دوست داری دوباره همسرت زیبا ترین زن دنیا باشد؟
مردگفت:بله

شیخ گفت: چشمانت راحفاظت کن...




نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : حكایت آموزنده، حكایت، حكایت چشم ها، حكایت همسر زیبا،
روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت : چه حلقه ی قشنگی !!! نگاه کن ، اندازه انگشتمه ، فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی ؟! یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار چیزی یادش آمده بود ؛ آرام گفت : پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر همه چیز را میداند. اما تو نگران نباش ، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی و دلش را به دست بیاوری حتما موافقت میکند. دل کوچک و مهربانی دارد.
من که رفتم ، دسته گل را بردار و به دیدنش برو ، راحت پیدایش میکنی … چند قطعه آنطرف تر از تو ، کنار درخت نارون ، مزارش آنجاست …




نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  حكایت،  عاشقانه، 
برچسب ها : داستان كوتاه عاشقانه، داستان كوتاه كنار درخت نارون، داستان كوتاه غمگین، داستان كوتاه عشق،
نقل است که حضرت موسی علیه السلام در کوه طور در مناجات خود عرض کرد: یا الله العارفین (ای خدای عارفان)
جواب آمد لبیک (یعنی ندای تو را پذیرفتم)
سپس عرض ‍کرد: یا الله المطیعین (ای خدا اطاعت کنندگان) جواب شنید لبیک،
سپس عرض کرد: یا الله العاصین (ای خدای گنهکاران)،
این دفعه سه بار شنید لبیک، لبیک ؛ لبیک .
حضرت موسی علیه السلام  عرض کرد: حکمتش چیست که این دفعه سه بار شنیدم که فرمودی لبیک،
 به او خطاب شد: عارفان به معرفت خود، و نیکوکاران به کار نیک خود، و مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند،
 ولی گنهکاران، جز به فضل من، پناهی ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناه ببرند؟
 




نوع مطلب : عاشقانه،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  حكایت،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه خدای مهربان، داستان كوتاه دعا، داستان كوتاه اجابت، داستان كوتاه حضرت موسیتازه ترین داستان های كوتاه،
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند ...

برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !




نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان،  عاشقانه، 
برچسب ها : داستان كوتاه آموزنده، داستان كوتاه نشانه های زن و شوهر، داستان كوتاه تفكر برانگیز،

دانشمند فاضل و نویسنده اندیشمند استاد سید عباس نورالدین برایم نقل کرد که روزی امام صدر در یک کلیسا ( یا دانشگاه ) سخنرانی بسیار موثر و جذابی ایراد کرد و همه را مجذوب نمود.

اواخر سخنرانی یک خانم جوان و زیبا که از این توفیق یک عالم مسلمان بسیار دلخور بود به دوستانش گفت : من می دانم چه طور حالش را بگیرم و ضایعش کنم ! و بلا فاصله پس از پایان سخنرانی در حالیکه همه را متوجه خود کرده بود جلورفت و دستش را به طرف ایشان دراز کرد .

ایشان طبق عادت دستشان را روی سینه گذاشتند . او هم که منتظر همین بود پرسید : می خواهید نجس نشوید ؟ ( و به همان موضوعی اشاره کرد که مشکل سو تفاهم خانم هاست و شبهه دون پایه بودن زنان در دیدگاه اسلام و نجس بودن غیر مسلمانان و ... )

ایشان با زیرکی بلافاصله پاسخ دادند : بل لاحافظ علی طهارتک ! فرمودند بلکه بر عکس تو آنقدر با ارزش و پاک هستی که چنین تماس هایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید ...

این جواب حکیمانه و عارفانه و عمیق و هوشمندانه نه تنها توطئه او را خنثی کرد بلکه کار بر عکس شد و جمعیت مسیحی حاضر بیشتر به وجد آمده و به ایشان ارادت بیشتری پیدا کردند.





 




نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان كوتاه امام موسی صدر، امام موسی صدر، داستان اموزنده، imam mousa sadr، imam musa sadr،

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود


« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس  تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »




نوع مطلب : عاشقانه،  ازدواج،  داستان،  حكایت،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه دخترك نابینا، داستان عاشقانه، داستان كوتاه عشق، داستان كوتاه معشوق،
با امید به چهارشنبه سوری زیبا، فرهنگ ساز و بدور از هر گونه خطر احتمالی
و با آرزوی عیدی سرشار از سرور، همراه با جشنی پر از نشاط و شادمانی:


"روزی روزگاری خارکن پیری با زن و دخترش زندگی میکردند. پیرمرد هر روز صبح به صحرا میرفت، بوته های خار را جمع میکرد و به شهر برده و میفروخت و نان و پنیری میخرید و به خانه برمیگشت. 



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  درس های زندگی،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : پیرمرد خاركن و چهارشنبه سوری، حكایت پیرمرد خاركن، حكایت خوندنی، جدیدترین حكایات آموزنده، داستان كوتاه پیرمرد خاركن،
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.
قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟
 
خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.
از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.
اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.




نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت، 
برچسب ها : داستان كوتاه اموزنده، تازه ترین داستان های كوتاه، جدیدترین داستانك ها، داستان كوتاه درویش یكدست،
به دستور حكومت عباسی ، امام حسن عسگری را در زندان علی بن اوتاش افكندند.
او بسیار با آل محمد (صلی الله علیه وآله) دشمنی داشت و دشمن سر سخت آل علی (علیه السلام) بود و در انحراف و جنایت و ظلم هیچ باكی نداشت .
امام حسن عسگری (علیه السلام) یك روز در زندان او بسر برد، در همین یك روز علی بن اوتاش آنچنان به امام گرایش پیدا كرد كه به اصطلاح 180 درجه از وضع قبل ، دگرگون گردید و به احترام امام چشمش را بلند نمی كرد و سرافكنده بود.
وقتی از حضور امام (علیه السلام) خارج شد، دیدند او از نظر شناخت و معرفت و گفتار از همه مردم بهتر است آری نور امامت ، این چنین بر قلب دشمن سرسخت تابید و او را از تباهیها پاك نموده و به سوی الله كشاند.



نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان آموزنده، داستان كوتاه امامت، امام حسن عسگری(ع)،
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست
کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان
بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم
مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من .



ادامه مطلب


نوع مطلب : جذاب و خوندنی،  حكایت،  درس های زندگی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه- قدرت دعا، داستان، داستان كوتاه، قدرت دعا،
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند. عابد خشمگین شد ، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح ، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد ، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت : نه ، بریدن درخت اولویت دارد. مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.


ادامه مطلب


نوع مطلب : حكایت،  درس های زندگی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه درخت بنی اسراییل، داستان، داستان كوتاه، حكایت،
می گویند شیطان رانده شده ، زمانی نزد فرعون ستمکار و ظالم آمد در حالی که فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد
ابلیس به او گفت : هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با جادوگری و سحر ، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت : آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت : مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند ، تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟




نوع مطلب : حكایت، 
برچسب ها : داستان کوتاه ادعای خدایی / دیدار فرعون و ابلیس، حكایت تاریخی، حكایت آموزنده،


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه