تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب داستان كوتاه
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


When Dave Perkins was young, he played a lot of games, and he was thin and strong, but when he was forty-five, he began to get fat and slow. He was not able to breathe as well as before, and when he walked rather fast, his heart beat painfully.

He did not do anything about this for a long time, but finally he became anxious and went to see a doctor, and the doctor sent him to hospital. Another young doctor examined him there and said, 'I don't want to mislead you, Mr Perkins. You're very ill, and I believe that you are unlikely to live much longer. Would you like me to arrange for anybody to come and see you before you die?'

Dave thought for a few seconds and then he answered, 'I'd like another doctor to come and see me.'


هنگامی كه دیو پركینس جوان بود، او خیلی ورزش می‌كرد، و لاغر و قوی بود، اما هنگامی كه چهل و پنج ساله شد، شروع به چاق شدن و تنبل شدن كرد. او قادر به نفس كشیدن مانند قبل نبود، و هنگامی كه مقداری تندتر حركت می‌كرد، ضربان قلبش به سختی می‌زد.

او برای مدت طولانی در این باره كاری نكرد، اما در آخر نگران شد و به دیدن یك دكتر رفت، و دكتر او را به یك بیمارستان فرستاد. دكتر جوان دیگری او را در آنجا معاینه كرد و گفت: آقای پركینس من نمی‌خواهم شما را فریب دهم. شما بسیار بیمار هستید، و من معتقدم كه بعید است شما مدت زمان زیادی زنده بمانید. آیا مایل هستید ترتیبی بدهم قبل از اینكه شما بمیرید كسی به ملاقات شما بیاید؟

دیو برای چند ثانیه فكر كرد و سپس پاسخ داد، مایلم تا یك دكتر دیگر بیاید و مرا ببیند.




نوع مطلب : جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : short story، داستانكداستان كوتاه انگلیسی با ترجمه، داستان كوتاه خوندنی، داستان كوتاه انگلیسی،
نقل است که حضرت موسی علیه السلام در کوه طور در مناجات خود عرض کرد: یا الله العارفین (ای خدای عارفان)
جواب آمد لبیک (یعنی ندای تو را پذیرفتم)
سپس عرض ‍کرد: یا الله المطیعین (ای خدا اطاعت کنندگان) جواب شنید لبیک،
سپس عرض کرد: یا الله العاصین (ای خدای گنهکاران)،
این دفعه سه بار شنید لبیک، لبیک ؛ لبیک .
حضرت موسی علیه السلام  عرض کرد: حکمتش چیست که این دفعه سه بار شنیدم که فرمودی لبیک،
 به او خطاب شد: عارفان به معرفت خود، و نیکوکاران به کار نیک خود، و مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند،
 ولی گنهکاران، جز به فضل من، پناهی ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناه ببرند؟
 




نوع مطلب : عاشقانه،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  حكایت،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه خدای مهربان، داستان كوتاه دعا، داستان كوتاه اجابت، داستان كوتاه حضرت موسیتازه ترین داستان های كوتاه،
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند ...

برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !




نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان،  عاشقانه، 
برچسب ها : داستان كوتاه آموزنده، داستان كوتاه نشانه های زن و شوهر، داستان كوتاه تفكر برانگیز،
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:
در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد،می توانی او را مـادر صدا کنی.





نوع مطلب : عاشقانه،  جذاب و خوندنی،  داستان،  درس های زندگی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه فرشته ای به نام مادر، داستان كوتاه عاشقانه، داستان، داستان كوتاه عشق مادری،
شبی، پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود، رفت و یک برگه کاغذ را به او داد. مادر دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. پسرش با خط بچه گانه نوشته بود:
صورتحساب:

کوتاه کردن چمن باغچه
۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم
۱ دلار
مراقبت از برادر کوچکم
۳ دلار
بیرون بردن سطل زباله
۲ دلار
نمره ی ریاضی خوبی که امروز گرفتم
۶ دلار
جمع بدهی شما به من:
۱۷ دلار
مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش این عبارت را نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی
هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و دعا کردم
هیچ
برای تمام زحماتی که در این سال ها کشیدم تا تو بزرگ شوی
هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت
هیچ
و اگر همه ی این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق به تو هیچ است. وقتی که پسر آنچه را که مادرش نوشته بود را خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت: «مامان دوستت دارم». آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلا به طور کامل پرداخت شده
پیشنهاد: اگر در کنار مادر خود هستید، او را ببوسید و اگر از او دورید، با او تماس بگیرید و اگر از دنیا رفته برایش دعایی نمایید.




نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان كوتاه مهر مادری، مهر مادری، عشق مادر، داستان كوتاه و جذاب مادر، تازه ترین داستان های كوتاه،
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه‌ی جراحی پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : عاشقانه،  درس های زندگی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان زیبا و کوتاه معجزه، داستان های کوتاه خوندنی، داستان، داستان کوتاه معجزه، داستان جذاب و خوندنی،
روزی مردی از یک دختر پرسید:
آیا با من ازدواج می‌کنی؟
دختر جواب داد: نه
و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.





نوع مطلب : ازدواج،  مطالب طنز،  جذاب و خوندنی،  داستان،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان طنز ازدواج، داستان، داستان کوتاه طنز، جدیدترین داستان های خوندنی، جدیدترین داستان های کوتاه،
کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته‌اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه‌ای دست یافته‌اند. او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود.
بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه‌اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در دریا غرق می کند...اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه‌ای که از وسط مزرعه میگذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت.
او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند... مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه کشاورز آفریقایی و معدن الماس، داستان کوتاه معدن الماس، جدیدترین داستان های کوتاه، داستان کوتاه جذاب، داستان خوندنی،

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟»

شتر مادر: «حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟»

بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟»

شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم

تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم.»

بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟»

شتر مادر: «پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.»

بچه شتر:

«چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من را می‌گیرد.»

شتر مادر: «پسرم، این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که

چشم‌ها ما را در مقابل باد و شن‌های بیابان محافظت می‌کنند.»

بچه شتر: «فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان

هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه‌هایمان هم برای محافظت

چشمهایمان در برابر باد و شن‌های بیابان است.»

بچه شتر: «فقط یک سوال دیگر دارم.»

شتر مادر: «بپرس عزیزم.»

بچه شتر: «پس ما در این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟»

مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی

و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟




نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه طنز، داستان کوتاه شتر، جذاب و خوندنی، داستان کوتاه خوندنی،

هر دو فکر می کردند که اگر برای آشتی کردن پا پیش بگذارند به غرورشان لطمه خواهد خورد .اما امروز یکی از آنها غرورش را زیر پا گذاشت و در مراسم به خاکسپاری دوستش شرکت کرد  و آن یکی هم غرورش را با خود به گور برد.

منبع:«کتاب الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند »
محمد احتشام، تهران: آریابان





نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : کتاب الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند، داستان کتاب الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند، داستان کوتاه، داستان کوتاه آشتی، داستان پند اموز،
یک روز دختری کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش ـ که مشغول آشپزی بودـ نگاه می کرد. ناگهان متوجّه چند تار موی سفید در بین موهای مادرش شد. از او پرسید: «مامان!! چرا بعضی از موهای شما سفید شده؟» مادرش گفت: «هر وقت تو یک کار بد می کنی و باعث ناراحتی من می شوی،یکی از موهایم سفید می شود». دختر کوچولو کمی فکر کرد و گفت: «حالا فهمیدم چرا همه ی موهای مامان بزرگ سفید شده!!»
نکته:«بهتر نیست به کودکان حرف راست بگوییم  و علّت واقعی برخی مسایل را توضیح دهیم؟»
منبع:کتاب«افتاده باش اما نه از دماغ فیل»
 مسعود لعلی، انتشارات بهارسبز، تهران، چاپ سوم،1392 صفحه 200




نوع مطلب : داستان كوتاه،  سخنان کوتاه و آموزنده،  درس های زندگی،  جذاب و خوندنی، 
برچسب ها : داستان کوتاه و اموزنده: چرا موهای شما سفید شده؟، داستان اموزنده، داستان پند آموز صداقت با کودکان، داستان روانشناسی، صداقت با کودک،
کوچه خلوت بود. پسرک جوراب فروش ارام ارام در سایه دیوار جلو می رفت. صدای تپش قلبش در کوچه ضربان داشت.وسط کوچه که رسید دلش داغ شد و نگاهش تنگ.پنجره بسته بود. جعبه جوراب ها را گذاشت روی زمین و تکیه داد به دیوار. زیر لب میگفت:(( می اید! همین الان پنجره را باز میکند)) و خیره شد به پنجره
اول هرماه برایش جوراب می اورد"از قشنگترین هایش.مرد نگاه مهربانش را در چشم های پسر می ریخت و 2تا اسکناس سبز پرواز می داد توی دست پسر بعد دستش را دراز می کرد و جوراب ها را میگرفت:ولی حالا.... .
پنجره هنوز بسته بود.پسر بسته جوراب ها را زیر ورو کرد(نکند از رنگش خوشش نیامده؟نکند جنس جوراب ها بد بوده و زود پاره شده؟؟؟) از تصور مریضی مرد دلش مالش رفت.جعبه جوراب ها را رها کرد روی زمین و از دیوار رفت بالا. خودش را رساند پشت میله های پنجره و صورتش را چسباند به شیشه.
چیزی دیده نمیشد. انعکاس نورافتاب درست میزد توی چشمش. چند بار پلک هایش را به هم زد دماغش را روی شیشه فشار داد انقدر که توانست داخل اتاق را ببیند.
(اوووووووووووووووووه چه همه جوراب!!!!)
یک طرف اتاق بسته های باز نشده جوراب روی هم تلمبار شده بود و طرف دیگر مردی روی تخت افتاده بود....انتهای پاهایش فقط زانو بود...






نوع مطلب : داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه جوراب، جوراب، داستان کوتاه جذاب، داستان کوتاه خوندنی، داستان، جدیدترین داستان های خوندنی،


( کل صفحات : 10 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه