تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب ازدواج
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :



شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد.
 روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است.
فرمود: او را شوهر بده.
گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟





نوع مطلب : مطالب طنز،  عاشقانه،  ازدواج،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه طنز،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه عاشقانه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان كوتاه ازدواج پیرزن، داستانك جدید، تازه ترین داستن های كوتاه، داستانك زیبا، داستان خوندنی،
ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ.
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.
ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.
ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ
ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ،
ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ
ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ
ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ
.ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ،
ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.




نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  درس های زندگی،  جذاب و خوندنی،  داستان،  عاشقانه،  ازدواج، 
برچسب ها : داستان کوتاه و زیبای سلامتی همه دخترای با محبت،
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.

شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود

و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:

چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:

هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته؟

!زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود،

چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه.

شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:

یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!

مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!




نوع مطلب : مطالب طنز،  ازدواج،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه طنز، 
برچسب ها : داستان كوتاه، داستان كوتاه خاطره مرد، داستان طنز، داستان طنز جدید، داستان جالب، داستانك،
از صبح تا شب سیب می خورد،هر سیب كه تمام میشد سریع به سراغ سیب دیگری می رفت،
تنها امیدش پیدا كردن یك كرم سیب دیگر بود …
 اما ناگذیر با یك كرم دندان ازدواج كرد!






نوع مطلب : ازدواج،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  سخنان کوتاه و آموزنده،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه عاشقانه، 
برچسب ها : داستانك، داستان كوتاه یك خطی، داستان كوتاه كرم سیب، داستانك كرم سیب، جدیدترین داستانهای كوتاه،
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !




نوع مطلب : عاشقانه،  ازدواج،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان زیبا و جذاب، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه عشق واقعی، داستان کوتاه عشق سال ها، داستان کوتاه جدید،
روزی مردی از یک دختر پرسید:
آیا با من ازدواج می‌کنی؟
دختر جواب داد: نه
و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.





نوع مطلب : ازدواج،  مطالب طنز،  جذاب و خوندنی،  داستان،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان طنز ازدواج، داستان، داستان کوتاه طنز، جدیدترین داستان های خوندنی، جدیدترین داستان های کوتاه،

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود


« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس  تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »




نوع مطلب : عاشقانه،  ازدواج،  داستان،  حكایت،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه دخترك نابینا، داستان عاشقانه، داستان كوتاه عشق، داستان كوتاه معشوق،
دوستان ما نقش بسیار مهمی در زندگی ما ایفا می کنند . یک دوست خوب باعث می شود که شما و همسرتان در زندگی خود تعادل بیشتری داشته باشید و بیشتر به زندگی مشترک خود متعهد باشید اما با اینحال گاهی دوستان ما ممکن است مشکلاتی در زندگی مشترک ما ایجاد کنند.
دوستان مان چگونه ازدواج ما را به خطر می اندازند؟
زمان
وقتی یک نفر از شما نسبت به دیگری زمان بیشتری را با دوستان خود سپری می کند کم کم خشم و تندخویی وارد زندگی مشترک شما می شود. وقتی همسر شما تنها می ماند در حالیکه شما با دوستتان هستید ، احساس می کند از او غافل شده اید و فکر می کند که الویت دوم زندگی شماست و دوستتان برای شما از او مهم تر است . در این موارد اگر یکی از زوجین همراه دوستانش به جاهایی برود که از نظر همسرش مناسب نیست اوضاع خیلی بدتر می شود. بنابراین برای جلوگیری از بروز این مشکل درباره برنامه ریزی برای اوقات فراغتتان با همسرتان حتما" مشورت کنید تا مطمئن شوید که هر دو به یک اندازه با دوستانتان در ارتباط هستید و هیچ کدام از شما مجبور نیستید تنها بمانید.

ادامه مطلب


نوع مطلب : ازدواج،  دانستنی های مفید، 
برچسب ها : ازدواج، دوستان،
از همان لحظه‌ای كه می‌خواهید با صدای بلند تصمیم‌تان به ازدواج را اعلام كنید، نگرانی‌ها شروع می‌شود؛ نگرانی‌هایی كه پیش از این حتی فكر نمی‌كردید سد راه ازدواج شما شوند.


ازدواج برای هر مرد مجردی یك تصویر قشنگ است؛ یك آرزو كه سال‌ها منتظرش می‌نشیند و در موردش رویابافی می‌كند. اما درست از همان لحظه‌ای كه می‌خواهید با صدای بلند تصمیم‌تان به ازدواج را اعلام كنید، نگرانی‌ها شروع می‌شود؛ نگرانی‌هایی كه پیش از این حتی فكر نمی‌كردید سد راه ازدواج شما شوند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : روانشناسی،  ازدواج، 
برچسب ها : ازدواج، تازه داماد، ازدواج موفق،
هر سال درخواست جهت کارت عروسی و مراسم شادی بیشتر می‌شود و در این میان عده‌ای به دنبال کارت‌های فاخر و مدل‌های جدید بوده و نقوش زیباتری را می‌خواهند که البته بستگی به قدرت مالی آنان دارد.
عکس تزیینی ست


ادامه مطلب


نوع مطلب : عاشقانه،  ازدواج،  دانستنی های مفید، 
برچسب ها : دو کارت عروسی معادل یک ماه حقوق،

گلمردان اگر می خواهند محبوب همسرشان شوند و فضایی سرشار از انس و معنویت و صمیمیت داشته باشند ، به توصیه های زیر توجه کنند:



ادامه مطلب


نوع مطلب : ازدواج،  جذاب و خوندنی،  دانستنی های مفید، 
برچسب ها : فوت و فن زن داری، ازدواج، همسران،

‌بعضی‌ها معتقدند انسان بدون عشق نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد و دائما احساس می‌كند یك چیز كم دارد. نقطه ‌عطف عشق در جامعه ما ازدواج است.
روز به روز از تعداد ازدواج‌های اجباری كاسته شده و دختر و پسر، ‌خودشان تصمیم به ازدواج با هم می‌گیرند. در چنین شرایطی وجود عشق و محبت بین طرفین، یكی از ‌عوامل مهم و تعیین‌كننده در این تصمیم است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : دانستنی های مفید،  جذاب و خوندنی،  عاشقانه،  ازدواج، 
برچسب ها : دوست داشتن، نشانه های دوست داشتن، عشق و دوستی، ازدواج،


( کل صفحات : 2 )    1   2   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه