امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی کاهش جان تومن دارم و من میدانم که تو از دوری خورشید چه ها می بینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی من مگر طالع خود در تو توانم دیدن که توهم آینه بخت غبار آگینی باغبان خار ندامت به جگر میشکند برو ای گل که سزاوار همان گلچینی نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد ای پرستو که پیام آور فروردینی شهریارا اگر آیین محبت باشد چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی
"شهریار"
ارسال شده توسط :راه فردا در
پنجشنبه 4 شهریور 1389 |
نظرات ()
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل، زیباست دل گر تو ذورحمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده
دیشـب بـه سیل اشک ره خواب میزدم نـقـشی بـه یاد خـط تو بر آب میزدم ابروی یار در نـظر و خرقـه سوخـتـه جامی بـه یاد گوشـه مـحراب میزدم هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجـسـت بازش ز طره تو بـه مـضراب میزدم روی نـگار در نـظرم جـلوه مینـمود وز دور بوسـه بر رخ مـهـتاب میزدم چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ فالی به چشـم و گوش در این باب میزدم نـقـش خیال روی تو تا وقت صـبـحدم بر کارگاه دیده بیخواب میزدم ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفـت میگفـتـم این سرود و می ناب میزدم خوش بود وقـت حافـظ و فال مراد و کام بر نام عـمر و دولـت احـباب میزدم
ارسال شده توسط :راه فردا در
چهارشنبه 13 مرداد 1389 |
نظرات ()
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی
ارسال شده توسط :راه فردا در
چهارشنبه 16 تیر 1389 |
نظرات ()
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود آخر ای خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود عقلم از خانه به دررفت و گر می این است دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود
ارسال شده توسط :راه فردا در
یکشنبه 9 خرداد 1389 |
نظرات ()