تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب داستان
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


داستان كوتاه آموزنده : فرق نگهبان و پادشاه چیه ؟
 مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.

  و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه به بزرگی خود اطمینان داشت ونگهبان به حقارت خود.»    





نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  درس های زندگی،  داستان كوتاه جدید، 
برچسب ها : داستان كوتاه آموزنده، داستان كوتاه پند اموز، داستان كوتاه فرق شاه و نگهبان، داستان كوتاه آموزنده و جدید، داستان، داستان جدید،
داستان كوتاه چینی:  شاه و گدا
روزی روزگاری گدایی به نام وو در چین زندگی میکرد. او در خیابان یکی از شهرهای چین، کاسه ی گدایی اش را جلوی عابران می گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه امپراتور شد که در کجاوه ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می رسید هدیه ای می داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده… ببین امپراتور چه بذل و بخشش ها که نمی کند و چه هدیه ها که نمی دهد…» آنگاه شادمانه به رقص و پایکوبی پرداخت.
هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد.ولی سلطان کریم و بخشنده به جای اینکه چیزی بدهد رو کرد به «وو» و از او هدیه ای خواست.
گدای پریشان احوال به شدت منقلب و افسرده گشت. با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد. او آن ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.
«وو» تمام آن روز می جوشید و می خروشید و غرولند و شکوه و شکایت می کرد و به امپراتور ناله و نفرین می فرستاد و به هرکس می رسید ماجرای آن روز را تعریف می کرد و بودا را به یاری می خواست و از او می طلبید که دادش را بستاند. چند نفری می ایستادند و به سخنانش گوش می دادند و چند برنجی می ریختند و پی کار خود می رفتند. شب هنگام که «وو» به کلبه ی محقرانه اش رسید و محتویات کلاهش را خالی کرد علاوه بر برنج، دو قطعه طلا به اندازه ی همان برنجی که به امپراتور داده بود، در آن یافت و از حرف هایی که پشت سر پادشاه گفته بود پشیمان شد.
 




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  حكایت،  درس های زندگی،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه چینی، حكایت چینی، داستان كوتاه غیر فارسی، داستان كوتاه جدید، داستان كوتاه خوندنی، داستان كوتاه اموزنده،
داستان كوتاه عاشقانه، غم انگیز و زیبای : تاحالا شده؟....



میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک بزنید و درون آینه با دهن پر از کف باهم حرف بزنید و بعد به این میزان حماقت شیرینتان بخندید ؟
میخواستم بگویم تا به حال شده چهار ساعت تمام روی یک مبل یک نفره به یکدیگر گره بخورید و از یک اتفاق ده دقیقه ای ساده که در سوپر مارکت آقای طهماسبی اتفاق افتاده بود برای هم داستان تعریف کنید ، چرت و پرت بگویید ؟
میخواستم بگویم شده است کلید نیاورده باشی و تندت گرفته باشد مثل دوران کودکی و بعد پنج دقیقه پای آیفون اذیتت کند تا در را وا کند ، بگوید قیافه ی یوگی را در بیاور با این اینکه آیفون تصویری نیست ، احمق دم آیفون بگوید: خب تو خودت بکن ، من مسئول کلید نداشتنت نیستم ، بعد هار هار بخندد ؟
میخواستم بگویم شده است زنگ بزنی و بگویی کجایی و بگوید با مادر شوهرم اومدم خرید برای شوهرم ؟ و بعد تو بدانی که آن بار اولیست که با مادرت ملاقات داشته ؟ تا به حال شده چنین قندی در دلت آب شود ؟
میخواستم بگویم شده شرط بندی را ببازی و شرط آن باشد که سه شب تمام پتو مال او شود و تو سر خروس خوان صبح منت پتو را بکنی ؟
میخواستم بگویم شده است توی برف تو را مجبور کند که با شلوارک و دمپایی بروی سوپر سر کوچه خرید کنی و موقع رفت و برگشت هار هار از روی پنجره آشپزخانه که رو به کوچه است به تو بخندد ؟
میخواستم بگویم شده است به بهانه ی بستن دکمه پیراهن بیاید داخل اتاق پُرُو آن بوتیک خوشگله سر میدان و ببوستت و بعد بگوید " تقصیر من نیست ، اینقدر خوشتیپ شدی که آدم نمیتونه جلو خودش رو بگیره .. "
میخواستم بگویم شده است ساعت سه صبح زنگ بزند و بگوید : دوستم داری ؟ و بعد بگوید خب خیالم راحت شد ، بخواب بخواب !
میخواستم بگویم شده است کل کوچه پس کوچه های شهر را که موقع ترافیک ساعت هفت ، هشت غروب حکم جاده ابریشم را پیدا میکند ، پیاده قدم زده باشید و همه اش را یادش بدهی ؟
میخواستم بگویم ، میخواستم خیلی چیزها بگویم به کسی که روبرویم نشسته بود و خیلی آسان میگفت : آره میدونم ، میفهمم ، اما آخر دنیا که نیست !
من از خیلی ها این را شنیده ام عزیز جان ،
از قضا میخواهم بگویم اتفاقا اینجا درست آخر دنیاست ،
بله ، آخر دنیا درست همینجاست ،
آخر دنیا برای هر کسی یک جاست ،
و برای من دقیقا همین نقطه آخر دنیاست
میخواستم همه ی اینها را بگویم ، اما حرفهایم را خوردم تا سیر بمانم
و بعد تبسم کردم
تبسم کردم
و تبسم کردم ..





نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه،  درس های زندگی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه عاشقانه، غم انگیز و زیبای : تاحالا شده؟..، داستان غم انگیز و زیبا، داستان كوتاه جذاب و خوندنی، داستان جذاب، داستان كوتاه، داستان خوندنی،
داستان كوتاه خنده دار : عكاس:

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه ‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.

معلم هم داشت همه بچه ‌ها را تشویق می ‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه ‌تون فارغ التحصیل شدید شدید به این عکس نگاه کنید و بگویید: این رضا است، الان دکتره. یا اون سینا است الان وکیله، اون پشت سری هم حسنه است که حالا مهندسه . . . اون یكی هم اسده  هست كه هیچی نشد !!
اسد هم از ته كلاس داد میزنه:  این سمت چپی هم معلم تاریخه که الان مرده . . .!!!!




نوع مطلب : مطالب طنز،  جک و اس ام اس،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه طنز، 
برچسب ها : داستان كوتاه طنز، داستان طنز، طنز خنده دار، داستان كوتاه خنده دار، داستانك، داستان های كوتاه جذاب،
یك روز صبح به همراه یكی از دوستان آرژانتینی‌ام در بیابان موجاوه قدم می‌زدیم در حین قدم زدن متوجه شی شدیم كه در افق میدرخشید.
هرچند مقصود ما رفتن به یك دره بود، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را تغییر دادیم.
تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرمتر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست. یك بطری نوشابه خالی که غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.
از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده‌ایم؟ اما به فکرم رسید که اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟
نكته: هر شكست لااقل این فایده را دارد، كه انسان یكی از راههایی كه به شكست منتهی می شود را می شناسد.




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  سخنان کوتاه و آموزنده،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان كوتاه درخشش، داستان عبرت آموز، داستان پند آموز، داستان جذاب، داستان كوتاه پند آموز، تازه ترین داستان های كوتاه،
داستان طنز:مرد غمگین
زن نصف شب از خواب بیدار شد متوجه شد که شوهرش در رختخواب نیست بلند شد و به دنبالش گشت.

شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود، به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم، یادته…؟ زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه …
شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
 زن گفت: آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!  مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد پس گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!



نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه طنز،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه مرد غمگین، داستان طنز، طنز، داستان كوتاه جذاب، داستان كوتاه و خوندنی، داستان طنز زیبا، داستان طنز:مرد غمگین،

داستان آموزنده كودكان : دریاچطوری درست می شه؟


یه روز مامان و بابا به همراه نی نی و داداشی، کوله بار سفر بستن و رفتن سفر؛سفری شاد و با حال کنار دریا.
مامان و بابا کنار ساحل نشستند .داداشی که عاشق خاک بازی بود توی ساحل خیس شروع کرد به کندن زمین، می خواست یه چاله بزرگ درست کنه .نی نی هم نشست کنار داداشی تا هر چی درست می کنه زودی براش خراب کنه .
 
ناگهان نی نی متوجه موجهای زیبای دریا شد خیلی ذوق کرد،بلند شد ایستاد و زد روی شونه داداشی ،و با انگشتش اشاره کرد به دریا و گفت :آبا،آبا ...
 
داداشی نگاهی به دریا انداخت و گفت: نی نی این آ با که خوردنی نیست .
 
نی نی دوباره جیغ می زد آباآبا... داداشی گفت اصلا برو خودت بخور.
نی نی رفت جلوتر تاجائیکه وقتی موج میومد آب می ریخت روی کفشای نی نی .نی نی هم می خندید و هی صدا می زد دادا ،دادا
 
داداشی بالاخره جواب نی نی رو داد، گفت چیه چی می گی ؟ می خوای بدونی دریا چجوری درست شده؟
همه بچه ها با بیل، آنقدر اینجا رو کندن و کندن و کندن تا خسته شدن. بعدا باباهاشون هم اومدن، از صبح تا شب، کندن تا یه چاله ی خیلی بزرگ شده .بعدا یه شلنگ آب گذاشتن توش،از صبح تا شب ،آب رفته تو چالشون تا دریا درست شده .
 
مامان که داشت به حرفهای داداشی گوش می کرد خندید و گفت :« آخه ،با یه شیلنگ آب، اینهمه آب جمع می شه؟»
 
داداشی گفت : آره، شلنگشون خیلی بزرگه. شما هنوز از این شلنگها ندیدین.
 
مامان گفت :مگه خودت دیدی؟
 
داداشی گفت :آره اون شلنگه که قرمز بود ، از تو آسمون رد شده بود،بابا می خواست بگیرتش در رفت و رفت ....
 
بابا خندید و گفت: خواب دیدی؟
داداشی با صدای بلند گفت: آره ،فردا شب، خواب دیده بودم !!!
 
حالا همه باهم خندیدن ،وقتی ساکت شدن، نی نی زد به خنده !
 
راستی بچه ها به نظر شما دریا چطوری درست می شه؟




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  دانستنی های مفید،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه طنز، 
برچسب ها : داستان آموزنده كودكان : دریاچطوری درست می شه؟، داستان جذاب و خوندنی، short story، داستان كوتاه و جذاب، داستان طنز آموزنده، داستان نی نی و دریا،
داستان زیبای طنز: اول رییس !

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به

سمت سلف قدم می زدند…

یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش

میدن و جن چراغ ظاهر میشه…

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…

منشی می پره جلو و میگه:

«اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم،

سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا

نداشته باشم»…

پوووف! منشی ناپدید میشه…

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه:

«حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم

بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم

و تمام عمرم حال کنم»…

پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه:

«من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!


نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!


 




نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان،  داستان كوتاه طنز،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان زیبای طنز: اول رییس !، داستان كوتاه، داستان طنز، داستان جذاب و خوندنی، داستا نهای زیبا و كوتاه،
گفت:وقتی همسرم راانتخاب کردم..درنظرم طوری بود..که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده.

وقتی نامزدشدیم..بسیاری رادیدم که مثل او بودند.

وقتی ازدواج کردیم، خیلی ها را ازاو زیباتر یافتم.

چندسالی را که راباهم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها ازهمسرم بهتراند.

شیخ گفت: آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوار تر چیست؟

گفت:آری

شیخ گفت: اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کردکه سگهای ولگرد محله ی شما ازآنها زیبا تراند.
لبخندی زد و گفت: چرا این حرف رازدی؟

شیخ گفت: چون مشکل درهمسرتو نیست،مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع کار و چشمانی هیز داشته باشد و ازشرم خداوند خالی باشد،محال است که چشمانش رابجزخاک گورچیزی دیگرپرکند..
آیا دوست داری دوباره همسرت زیبا ترین زن دنیا باشد؟
مردگفت:بله

شیخ گفت: چشمانت راحفاظت کن...




نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : حكایت آموزنده، حكایت، حكایت چشم ها، حكایت همسر زیبا،
دستاشو مشت کرده بود.
پرسیدم توی مشتت چیه ؟!
گفت : خودت نگاه کن !!!
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم … توی دستاش چیزی نبود !
گفتم : چیزی نیست که ؟!
دستامو که توی دستاش بود فشرد و گفت : نبود ولی حالا هست !
دستام گرم شد و اون لبخند زد …




نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان،  عاشقانه، 
برچسب ها : داستان كوتاه، داستان كوتاه عاشقانه دست در دست، داستان زیبای كوتاه، داستان عاشقانه زیبا،
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

 روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟

 خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم..

 روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟

 خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.

 روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.

 خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

 خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

 در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.

 گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟

 خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.

 گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟

 خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

 بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

 خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

 در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود .

 در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.ـ

 نتیجه:

هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد

هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید

آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!




نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه طنز،  داستان كوتاه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان كوتاه خرگوش و پایان نامه، داستان، داستان كوتاه، جدیدترین داستان های كوتاه، داستان كوتاه خوندنی،

 مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
 
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:

"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...

بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"
 
 
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود
 
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
 
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"




نوع مطلب : داستان كوتاه،  درس های زندگی،  داستان،  جذاب و خوندنی، 
برچسب ها : داستان كوتاه مقام از خود ممنون، داستان كوتاه، داستان كوتاه خوندنی، داستان كوتاه جذاب،


( کل صفحات : 12 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه