تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب داستان
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :



زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود.مرد بدون اینکه خشمگین یا عصبانی شود بسته کلوچه‌اش را با او تقسیم کرده بود.





نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه، داستان كوتاه مراقب بیسكویت هایتان باشید، داستان كوتاه آموزنده، جدیدترین داستان های كوتاه،
مرد آرایشگر همزمان که پیش بند مشتری اش را می بست پرسید :"چه مدلی بزنم؟" و پسر جوان گفت :" دومادی! " .. آرایشگر هم خوشحال از اینکه یک مشتری نون و آب دار پستش خورده چند ساعت با وسواس تمام مشغول به کارش شد..اگر کارش خوب بود علاوه بر دستمزد انعام خوبی هم میتوانست بگیرد.
آرایشگر : " بفرما شادوماد .. راضی هستی؟
جوان با نوعی حسرت و دلخوری نگاهی به آینه انداخت و گفت : " خوبه .. دستت درد نکنه .. ولی.. "
آه بلندی کشید و گفت : " حالا همشو از ته بزن .. فردا اعزام می شم .. فقط خواستم ببینم از سربازی که برگشتم و دوماد شدم چه شکلی می شم! "




نوع مطلب : داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه مدل مو، داستان های كوتاه و خوندنی، جدیدترین داستان های جذاب، داستان های كوتاه اموزنده، داستان كوتاه،

سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود ... خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی کنم
غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد ، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی

گریه اش را بگیرم به او یک آدامس دادم ... از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می آمد ...

چند روز پیش پس از سالها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم ، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم

که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد : آقا هنوز آدامس داری ؟!
منبع :روزنامه همشهری بااندکی تصرف
 




نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  سخنان کوتاه و آموزنده، 
برچسب ها : داستانك، داستان كوتاه پاتوق، داستان زیبا و خوندنی، جدیدترین داستان های كوتاه،
تهران، بزرگترین حاصلجمع آدم های تنهاست...

----------------------


تهران خواب نداره، چون خودشو کثیف کرده!









نوع مطلب : داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستانك، خرد داستان، داستان تهران، داستان یك خطی، داستان یك خطی جذاب، داستان یك خطی پند آموز،
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او... ر برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،  زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان پند آموز، داستان جذاب، داستان كوتاه، داستان كوتاه جذاب، تازه ترین داستان های كوتاه،
ایستگاه عشق همین جاست ؟
 
اوهوم
 
شما هم مسافرید ؟!
 
نه ؛ چشم به راهم
 
نویسنده: سهیل میرزایی





نوع مطلب : داستان كوتاه،  درس های زندگی،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : خرده داستان، داستان كوتاه، داستان عشق،
می دونی ته خط عشق کجاست ؟
 
یه جایی حوالی رویا
 
تو رفتی ؟!
 
نه ؛ منم شنیدم

نویسنده : سهیل میرزایی





نوع مطلب : داستان كوتاه،  درس های زندگی،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان كوتاه، داستان كوتاه تك خطی، عشق، داستان كوتاه آدرس عشق،
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست
کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان
بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم
مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من .



ادامه مطلب


نوع مطلب : جذاب و خوندنی،  حكایت،  درس های زندگی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه- قدرت دعا، داستان، داستان كوتاه، قدرت دعا،
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند. عابد خشمگین شد ، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح ، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد ، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت : نه ، بریدن درخت اولویت دارد. مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.


ادامه مطلب


نوع مطلب : حكایت،  درس های زندگی،  داستان، 
برچسب ها : داستان كوتاه درخت بنی اسراییل، داستان، داستان كوتاه، حكایت،

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد.
گفتند: چرا چنین مى کنى ؟
بهلول گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت : باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود




نوع مطلب : حكایت،  درس های زندگی،  داستان، 
برچسب ها : حكایت آموزنده، حكایت مال دنیا، حكایت بهلول، داستان كوتاه، حكایت،

مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود,از مرگ حتمی نجات داد.
پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید,متشکرم...
مرد به چشمان پسر بچه نگریست و گفت:تشکر لازم نیست، پسرم فقط اطمینان حاصل کن که جانت ارزش نجات دادن را داشت ...




نوع مطلب : سخنان کوتاه و آموزنده،  درس های زندگی،  داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان كوتاه، داستان شنا،
دختر به قصر رفت و در زد. کنیزی در راه باز کرد و گفت: چه می خواهی؟
دختر گفت: در قصر به کنیزی نیاز ندارید؟ کنیز گفت: صبر کن باید از بی بی بپرسم.
کنیز رفت تا از بی بی بپرسد. بی بی که دختر را از پنجره دیده بود گفت: به او بگو بیاید تا ببینمش.

دختر وارد قصر شد.

سلام
علیک سلام. چرا می خواهی کنیز این قصر شوی؟
هیچ کس و کاری ندارم!
خوب، بیا در مطبخ بمان.
دختر آنقدر زیبا بود که شبیه کنیزی نبود. بعد از چند ماه موقع زایمان دختر شد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان دزفولی، داستان، داستان كوتاه، داستانی به گویش دزفولی، داستان نارنج طلا، نارنج طلا،


( کل صفحات : 12 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه