تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب جذاب و خوندنی
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


می‌دانی بهارم؟ به نظرم شما زن‌ها عجیب‌ترین موجودات عالمید! برای من خیلی هضم نشدنی‌ست كه یك نفر عاشق رنگ باشد و چادر سیاه سرش بیاندازد! یا مثلا این همه ناز داشته باشد، این همه عشوه بریزد، ولی پایش را از حریم خانه بیرون كه گذاشت احدی ظرافت كلامش را هم حتا نبیند. شما جمع نقیضینید، بزرگترین پارادوكس عالم! به نظرم این كارها فقط از زن برمیاید. همین است كه گاهی با حیرت خیره می‌شوم بهت و سعی می‌كنم این موجود ستودنی خدا را كمی بیشتر درك كنم و نمی‌كنم، كمی بیشتر بفهمم و نمی‌فهمم. همین است كه باعث می‌شود كلاه از سر بردارم، دست ارادت بگذارم به سینه و كمی‌- خیلی كم- خم شوم روبروی این آیت خدا. آیت الله بهار! آیت الله العظمی زن! حالا هی بخند و بگو الله الله فی النساء ..

رضا پیران 





نوع مطلب : جذاب و خوندنی،  غزل عاشقانه، 
برچسب ها : رضا پیران، عاشقانه، زن، عشق،
روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی, از خیلی ها از... , مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم



نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  سخنان کوتاه و آموزنده،  حكایت،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه جدید، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جدید ، داستانک، داستان کوتاه خوندنی، داستانک جدید ، داستان کوتاه و خوندنی،
روزی جوانی از پیری نصیحت خواست.پیر گفت: ای جوان!! قرآن بخوان قبل از آنکه برایت قرآن بخوانند!نماز بخوان!!! قبل از آنکه برایت نمازبخوانند!!از تجربه دیگران استفاده کن!! قبل از آنکه تجربه دیگران شوی!!



نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه زیبا، درس زندگی، حکایت ،
ساعت آخر بود، ... دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته. یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد. با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخره! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین! چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟ دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!!!



نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه زیبا،
مرد و زن نشسته اند دور ِ سفره . مرد قاشقش را زودتر فرو می برد توی كاسه سوپ و زودتر می چشد طعم غذا را و زودتر می فهمد كه دستپخت همسرش بی نمك است و اما زن چشم دوخته به او تا مُهر تایید آشپزی اش را از چشم های مردش بخواند و مرد كه قاعده را خوب بلد است، لبخندی می زند و می گوید : "چقدر تشنه ام !" زن بی معطلی بلند می شود و برای رساندن لیوانی آب به آشپزخانه می رود . سوراخ های نمكدان سر ِ سفره بسته است و به زحمت باز می شوند و تا رسیدن ِ آب فقط به اندازه پاشیدن ِ نمك توی كاسه زن فرصت هست برای مرد. زن با لیوانی آب و لبخندی روی صورت برمی گردد و می نشیند . مرد تشكر می كند، صدایش را صاف می كند و می گوید : " می دونستی كتاب های آشپزی رو باید از روی دستای تو بنویسن ؟ " و سوپ بی نمكش را می خورد ؛ با رضایت و زن سوپ با نمكش را می خورد ؛ با لبخند!



نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه زیبا،
آدم نمی‌داند در درون قلب دیگران چه می‌گذرد!
وقتی كسی می‌گوید «دوستت‌دارم» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد!
دلیل به‌وجودآمدن این حس كه او دوست‌داشتن فرض كرده، كدام خصوصیت توست!
و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست‌داشتن» قلمداد می‌كنی متفاوت است!.

یادم می‌آید بچه بودم (شش‌هفت‌ساله) عكسی توی كتابی كه مال خواهر بزرگترم بود دیدم، یك نقاشی ساده از دو تا بچه (یك‌دختر، یك‌پسر) كه داشتند با هم حرف می‌زدند، دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم» و توی ابرِ فكر بالای كّله‌اش، یك ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می‌كرد، بعد پسر گفته بود: «من‌هم همین‌طور» و توی كلهء او یك ماهی بود كه داشت توی ماهی‌تابه، جلزوولز می‌كرد!.

یادم می‌آید تا مدت‌ها هر وقت می‌خواستم بگویم فلان‌چیز را "دوست دارم"، به تته‌پته می‌افتادم كه حالا نوعِ دوست‌داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود!. تا همین امروز هم فكر می‌كنم به هر كس گفته‌ام «دوستت‌دارم!» نفهمیده چطوری دوستش داشته‌ام و اگر كسی جایی پیدا شده كه خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به‌شیوه خودش دوست داشته ...

(رضا نظام‌دوست)




نوع مطلب : جذاب و خوندنی،  درس های زندگی، 
برچسب ها : معنای دوست داشتن، درس های زندگی، عشق، دوستی،

 

* پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر".

*طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

*ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟*
 

*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".*


نکته:

*در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهیم یافت و یا راهی‌ خواهیم ساخت.*

 




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : اندیشه، داستان آموزنده، داستانك، داستان كوتاه جدید،

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.
ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه : پول دود، داستانك، داستان كوتاه،
شانزده مهره ی شطرنج همه مات شدند!
چون دلم خواست "تو" سردارِ قُشونم باشی ..
امید صباغ نو

------------------------------
هیچ جای این شهر

از یادت در امان نیستم
حتی به کوچه علی چپ که می روم

رضا محبی راد

------------------------------


دست شسته ام از تو.

 بین من و تو...

هر آنچه بود

تیمور بود

یک پایش می لنگید...

نسیم جعفری




نوع مطلب : غزل عاشقانه معاصر،  جذاب و خوندنی،  شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : متن، شعر، شعرای معاصر، شعر نو، شعر سپید، شعر مدرن،
از صبح صدات كردم

اصلا به روی خودم نیاوردم كه نیستی.



عباس معروفی






نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  جذاب و خوندنی، 
برچسب ها : عاشقانه، عباس معروفی، نویسنده، دلنوشته معاصر، شعرای معاصر،
ساعت آخر بود، ...

دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته. یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد. با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخره! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین! چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟

دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!!! 




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جدید،
بگذار بر روی زمین بی تابی ات را
شبها کم آورده تو و بی خوابی ات را

درکوچه باغ ِ شعر دنبال چه هستی ...!؟
پاییز با خود می برد شادابی ات را!!


سید مهدی هاشمی نژاد






نوع مطلب : شعرهای خوندنی،  جذاب و خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : دوبیتی زیبا از مهدی هاشمی نژاد، بگذار بر روی زمین بی تابی ات را، سید مهدی هاشمی نژاد،


( کل صفحات : 25 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه