تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب ابر جدیدترین داستان های كوتاه خوندنی
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :



دو خلبان نابینا که هردو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!






نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه، جدیدترین داستان های كوتاه خوندنی، داستانك، داستان خوندنی، داستان خلبان، داستان تازه،


 مردی دیروقت خسته از کار به خانه برگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
سلام بابا، یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا! شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد! چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط میخواهم بدانم
اگر باید بدانی بسیار خوب میگویم 20 دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود 10 دلار به من  قرض بدهید؟؟
مرد عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی! سریع به اتاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است؛ شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ده دلار پول احتیاج داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول بخواهد.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد
خوابی پسرم؟
نه پدر بیدارم.
من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ده دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد: متشکرم بابا. بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در اورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار فردای شمارا بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ...




نوع مطلب : داستان كوتاه،  درس های زندگی،  عاشقانه، 
برچسب ها : داستان كوتاه خوندنی، داستان كوتاه پسربچچه و پدر، داستان كوتاه، جدیدترین داستان های كوتاه خوندنی،

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و … چنین هم شد.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : داستان كوتاه شكست غیر ممكن، داستان كوتاه واقعی شكست ناممكن، داشتان، داستان كوتاه گلن گانینگهام، داستان آموزنده و واقعی، جدیدترین داستان های كوتاه خوندنی،





تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه