تبلیغات
بهترین داستان ها و سرگرمی ها - مطالب ابر حکایت
 
بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


روزی جوانی از پیری نصیحت خواست.پیر گفت: ای جوان!! قرآن بخوان قبل از آنکه برایت قرآن بخوانند!نماز بخوان!!! قبل از آنکه برایت نمازبخوانند!!از تجربه دیگران استفاده کن!! قبل از آنکه تجربه دیگران شوی!!



نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  درس های زندگی،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه زیبا، درس زندگی، حکایت ،
هر وقت هنگام نماز می رسید امیرالمؤمنین - حضرت علی علیه السّلام - حال اضطراب و تزلزل پیدا می کرد. عرض می کردند شما را چه می شود که اینقدر ناراحتید. می فرمود: وقت امانتی که خداوند بر آسمان و زمین عرضه داشت و آنها امتناع از حمل آن ورزیدند، رسیده. در جنگ صفین تیری بر ران مقدسش وارد شد هر چه کردند در موقع عادی خارج نمایند نتوانستند، از شدت درد و ناراحتی آن جناب.
خدمت امام حسن - علیه السّلام - جریان را عرض کردند. فرمود: صبر کنید تا پدرم به نماز بایستد زیرا در آن حال چنان از خود بیخود می شود که به هیچ چیز متوجه نمی گردد. به دستور حضرت مجتبی در آن حال تیر را خارج کردند.
بعد از نماز علی - علیه السّلام - متوجه شد خون از پای مقدسش جاری است. پرسید چه شد؟ عرض کردند تیر را در حال نماز از پای شما بیرون کشیدیم.




نوع مطلب : داستان،  داستان كوتاه،  حكایت،  درس های زندگی، 
برچسب ها : امام علی(ع)، پیامبر اکرم(ص)، حکایت، imam ali، امیرالمونین علی(ع)،
در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص) طفلى بسیار خرما مى خورد . هر چه او را نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد فایده نداشت . مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر (ص) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند







نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه، حکایت،
روایت شده که روزى حضرت امیر علیه السّلام بر فراز منبر مسجد کوفه پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم! گناهان سه قسمند، سپس ساکت شد، شخصى پرسید: یا على علیه السّلام فرمودى گناهان سه قسمند و ساکت شدى؟

فرمود:آرى مى‏خواستم آن را توضیح دهم ولى چیزى به ذهنم رسید، که فاصله بین کلام شد، آرى گناه سه قسم است: گناهى که آمرزیده مى‏گردد و گناهى که آمرزیده نمى‏گردد، و گناهى که هم صاحبش بیم دارد و هم امید، عرض شد  برایمان آن را روشن کن؟

فرمود: آرى گناهى که در دنیا کیفرش را بنده مى‏بیند و خداوند بردبارتر از این است که دو بار بنده را کیفر دهد.

و اما گناهى که بخشیده نمى‏شود، ستم به بندگان خداست، که خداوند سوگند یاد کرده که آن را نیامرزد، اگر چه به آهستگى مشتى بر کسى زده باشند، و یا دستى به سر و صورت انسان یا حیوانى کشیده باشند،  پس خدا در قیامت آن را قصاص مى‏کند تا مظلمه‏اى به گردن کسى نماند.

اما گناه سوم، گناهى است که خداوند آن را بپوشاند و توبه را روزى وى سازد و همواره از گناه خود ترسان است و امید رحمت دارد، پس ما هم براى او جاى امیدوارى مى‏بینیم.

از حضرت باقر علیه السّلام رسیده که فرمود: هر گاه خداوند بخواهد بنده‏اى را گرامى نماید و گناهانى بر گردن داشته باشد، او را بیمار مى‏گرداند، و اگر بیمارش نکند، مرگ را بر او سخت و رنج‏آور مى‏گرداند، تا گناهانش پاک شود، و اگر بخواهد بنده‏اى را خوار گرداند و او کارهاى نیکى کرده باشد، بدنش را سالم نگاه مى‏دارد و اگر چنین نکند، روزى او را بسیار مى‏گرداند، و اگر چنین نکند، مرگ را بر او آسان مى‏کند، تا پاداش کار نیکش به این صورت داده شود





نوع مطلب :
برچسب ها : حکایت، داستان کوتاه، داستان، امام علی علیه السلام،
نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد.
گفتند: چرا چنین مى کنى؟
بهلول گفت: صاحب این قبر دروغگوست، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت: باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود.






نوع مطلب :
برچسب ها : بهلول و چوب زدن او بر قبرها، حکایات، داستان پند آموز، حکایت، بهلول،


به ابوسعید ابوالخیر گفتند: «فلانی شاهکار می‌کند، چرا که قادر است پرواز کند.»

گفت: «این که مهم نیست، مگس هم می‌پرد.»

گفتند: فلانی را چه می‌گویی که روی آب راه می‌رود!»

گفت: «اهمیتی ندارد، تکه‌ای چوب نیز همین کار می‌کند.»

گفتند: «پس از نظر تو شاهکار چیست؟»

گفت: «این که در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی دروغ نگویی، کلک نزنی و سوء استفاده نکنی، این شاهکار است.»





نوع مطلب :
برچسب ها : حکایت شاهکار، حکایت تاریخی، ابوال، ابو سعید ابوالخیر، حکایت، داستان، آموزنده،

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : تلفن های شبانه، داستان، داستان کوتاه، جذاب و خوندنی، حکایت،
مسکینی نزد بخیلی رفت و از او حاجتی خواست.
بخیل گفت: اول تو حاجت مرا روا کن تا من هم حاجت تو را برآورم.
مسکین گفت: حاجت تو چیست؟
 گفت: حاجتم این است که از من حاجتی نخواهی.




نوع مطلب : جذاب و خوندنی،  درس های زندگی، 
برچسب ها : بخیل، حکایت،





تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه